تو مرا از روزهای بی تابی دزدیدی
تو به من خندیدی
من پس خنده تو زندگی را بخشیدم
خنده ات را آبی
نگاهت را که به نرمی ابربهاراست ، سپید
ونوازش دستانت را، سبز سپیدار بلند
بر دیوار دلم نقش زدم
و مرا از همه ترسها ، دلهره ها دزدیدی
من به همراه تو از هرچه بدی بود،بیگانه شدم
برسر تپه سبز زیستن
تو چه آرام و چه زیبا خواندی
قصه زندگی شیرین را
که چه زیبا، رقاص شدم
ولی
اما
چه تلخ
اینبار آهنگ سفر را خواندی
و باز
من و این قصه گس
تنها ماندیم
حال من بر سر آن تپه زرد
میخوانم با خود
نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد
سفر به خیر
