موقعي فهميدم وجود داره که چند ماهش بود. اولين بارم بود،حس غريبي داشتم. نميدونستم خوشحالم يا مي ترسم ولي ديگه نمي تونستم کاري بکنم سعي کردم با اين موضوع منطقي برخورد کنم
نميتونستم بهش مستقيم بگم که وجود داره و هر روز بيشتر از روز قبل رشد ميکنه تا اينکه خودش فهميد و من نسبت به قبل راحت تر بودم اونم از بودنش و وجودش احساس خوشايندي داشت ،اينو از
حرفاش از برق چشاش مي فهميدم من روز به روز به وجودش انس بيشتري گرفتم که حتي اندازه يه چشم به هم زدن هم از يادش غافل نمي شدم . وجودش با عث دلگرمي هر دومون بود .
چند سال همينطور گذشت و من ديگه نمي تونستم بي اون به زندگي ادامه بدم از شيره وجودم تغذيه کرده بود، تو وجودم رشد کرده بود وروز به روز بزرگ و بزرگترمي شد بود تا اينکه تا اينکه اون
از وجود نوزادي که هردومون در به وجود اومدنش و بزرگ شدنش سهيم بديم ،ناراحت بود ،ديگه حاضر نبود وجود داشته باشه گفت:يه مدته که فکر ميکنم از بين ببريمش.
واي خداي من دنيا دور سرم چرخيد ،من بايد بچه ايي رو که اين همه سال با شيره ي وجودم بزرگش کردم رو از بين ببرم!!!!!!!!
اون ، جوري باهام حرف زد که انگار من نبايد مي ذاشتم همچين اتفاقي مي افتاد انگار من خيلي جدي گرفته بودم و همون چند ماه اول بايد سقطش مي کردم.
آخه چرا؟
اون خودشم دوست داشت از بودنش خوشحال بود ،هميشه به من مي گفت براي ادامه دادن اين رابطه بايد باشه بدون اون نميشه
خداي من پس حالا چي شده که اينجوري باهام حرف ميزنه؟؟!!!!
خيلي فکر کردم به خودم گفتم تنهايي از پسش بر نمي يام،ديگه نمي تونم نگهش دارم بزرگش کنم روزا هينطور مي گذشت دو راهي بدي بود خيلي بد و سخت ، همه مي گفتن وقتي اون نميخواد تو چرا
ميخواي؟
بدون اون نمي توني ،نوزادتم ضعيف مي شه تو وجودت ميميره وبا مردنش حکم مرگ تو رو هم صادر ميکنه پس فارغ شو تا کي ميتوني تحمل کني؟
همه گفتن به دنيا بيارش تا نافش رو قطع کني ،اونوقت راحت ميشي ديگه ازت جدا مي شه ميره و تو ميتوني دوباره انتخاب کني ،
بذار به دنيا بياد بذار بفهمه اين دنيا چقدر نامرده
بذار بدونه چرا و به خاطر چي از خودت جداش کردي
بهشون گفتم:نميخوام با رسم بي وفاي اين دنيا آشنا بشه نميخوام غصه بخوره و از بين بره
بهم گفتن:اگه نگهش داري خودت از بين مي ري تنهايي از پسش برنمي ياي
پاهام سست شد قبلا" با داشتنش احساس سبکي مي کردم ولي ديگه احساس ميکردم سنگين شدم که حتي نمي تونم قدم از قدم بردارم .روزام
با ترديد شب شدن و شبام با ترس و بي خوابي روز
ولي من تسليم نشدم تصميم گرفتم،آره من نميخوام فارغ بشم
آره برام خيلي سخته ولي با همه سختيهاو دردهايي که بايد تحمل کنم تصميم گرفتم تا هستم و نفس مي کشم نگهش دارم مثل سابق از وجودم تغذيش کنم با اينکه مي دونم روزي تموم مي شم در وجودش حل مي شم ولي بازم من از خودم جداش نمي کنم
من تا هستم باردار عشق ميمونم
عشق اسم ني ني کوچولوي منه