حسب حالی ننوشتیم وشد ایامی چند
نمی دونم چه جوری شروع کنم ذهنم آنقدر آشفته هست که ذره ایی تمرکز ندارم
ولی فکرکنم این دفعه این تولدو بدنیا اومدن با همه ی تولدها دیگه فرق کنه چون تو جشن یک سالگی آوای بوتیمار می خوام قصه ی چطوربدنیا اومدنش رو براتون تعریف کنم:
یک سال پیش وقتی هنوز بلاگ نداشتم به بلاگهای مختلف سر می زدم جالب بودن، همه از دغدغه های ذهنشون نوشته بودن یکی تازه عاشق شده بود یکی بعد چند سال عشقش رو از دست
داده بود یکی از عشق و معبودش می نوشت یکی از فقروبدبختی یکی از درس ودانشگاه یکی از طنزوخنده...
یکی شعرمی نوشت یکی داستانک
بعضی بلاگ ها بودن که خیلی دوستشون داشتم اگه هرروز نمی خوندمشون انگار که یه چیزی کم داشتم با خوندن پستاشون هم حسشون میشدم باهاشون خندیدم گریه کردم تا اینکه حامد(گریه های هرشب من)کلی تشویقم کرد که بنویسم ویه بلاگ درست کنم خواهر گلم خزان لطف کردو گفت برای امتحان اول بیا تو بلاگ من با هم بنویسیم اگه دوست داشتی ادامه بده هیچ وقت لطف و محبتش رو فراموش نمی کنم اولا می خواستم بلاگی داشته باشم که از همه چیز بنویسم از خدا،عاشقی،وفا ،معرفت،دختر،پسر،رابطه هاشون،جایگاههاشون، فکراشون،از سقراط،از افلاطون خلاصه کلا از فلسفه ی زندگی از مرگ. ولی بعد اتفاقی که افتاد دیگه به هیچی فکر نمی کردم نه به زندگی نه به مرگ نه به فلسفه نه به هیچ چیز دیگه ای چون دیگه نمی تونستم فکر کنم چون به زندگی به دوست داشتن به اعتمادها به همه چیز دوروبرم شک کردم حتی به خودم به فکرم و این شد که بلاگ من با خستگی با تردید با بی اعتمادی شروع شد
قالبی که آرش عزیزم زحمت کشید درست کرد وبه من هدیه داد امیدوارم در تمام مراحل زندگی در کنار خانوم گل زیباش مهتاب جون شادو موفق باشند
باز هم دوستای گلم با محبتهاتون اظهار لطفهاتون کمکم کردین حضورتون قوت قلبی برام بود تا بمونم وبنویسم بعد دوستی با شماها حس می کنم خونه ی واقعیم همین جاست پیش شما،با شما
دنیایی که با تمام دروغین بودنش همه چیزش واقعیه دوستیهاش،عشقهاش،کمکهاش،دلداریهاش همه وهمه بی ریاست همش از دله واسه ی دله از خدا می خوام همتون همیشه سالم و موفق باشید یه مدتی بودکه می خواستم یه تصمیمی بگیرم دودلی امونم رو بریده بود ولی تصمیم گرفتم هرچند سخت ولی تصمیم گرفتم درست روز تولد یک سالگی آوای بوتیمار اون رو تنها بزارم با همه ی خاطراتش با همه ی غم و شادیهایش
خدا میدونه چقدر برام سخته میتونم بگم انگار دارم بچه ام رو از خودم جدا میکنم
فقط خدا می دونه که به عشق این بلاگ زنده ام به عشق خط به خط کامنتهای شما چون حرفاتون بدون رنگ و ریاست اگه انتقاد اگه پیشنهادی اگه همدردی
ولی باید برم شما که نمی خواین بیشترازاین عذاب بکشم باید برم دیگه نمی خوام جایی باشم که خط و نشون از اون داره اون مال من نیست،نخواست باشه اون رفت سفرش به سلامت دیگه
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
اما نه پشت سر مسافر گریه شگون نداره
پس براش آیه الکرسی میخونم تا همیشه هرکجا که هست و خواهد بود سالم و شاد و موفق باشه و به هر چی که میخواد برسه راستی ۳روز دیگه تولدشه
امیدوارم عمری طولانی و باعزت داشته باشه و همونطوری که دوست داره زندگی کنه
دیگه نمیخوام کسی نوشته هام رو بخونه می خوام از این به بعد حرفای دلم رو صفحه های دفترم با روزگار بپوسن
دلم می خواست باهاتون باشم تا وقتی که هستم ولی بعد فکر کردم هر چی غم و غصه نباشه بهتره من که نمی تونم شادتون کنم چرا از غم بنویسم
تک تکتون رو دوست دارمو تو ذهن و قلبم جای دارین بهتون فکر می کنم و اگر لایق باشم برای سلامتیتون دعا میکنم
همتون جزوی از دلم شدین هیچ وقت جداتون نمی کنم
همیشه از فراموشی،فراموش شدن،فراموش کردن می ترسیدم
آدما از هر چیزی که بترسن به سرشون میاد هیچ وقت همدیگرو فراموش نکنین با این شعرهم مخالفم
مگذار که یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد
این حقیقت است که از دل برود هر آنکه از دیده برفت
اگه چیزی واقعی باشه هیچ وقت فراموش نمیشه
مجتبی عزیز خیلی زحمت میکشی و همیشه با حضور صمیمیت خوشحالم کردی تلاشهات پرثمر
عروس زیبای آسمونم آیدای نازنینم بیشتر از یک ساله که با هم هستیم خیلی دوست دارم امیدوارم دل مهربونت پاک بشه از هر چی غمه مواظب خودت باش نشنوم مریض شدیا من تحمل ندارم گلم
آرش عزیزم خیلی ازت ممنونم که این قالب رو برام درست کردی قالبی که ماه رو به من هدیه داد امیدوارم بامهتاب در آرامش زندگی کنید
رئیس قبیله دعای خیرت رو بدرقه راه بوتیمار قبیله ات کن پایدار باد قبیله عشق
حامد عزیز هیچ وقت محبتهات رو فراموش نمیکنمتشویقت برای نوشتن بلاگ
راستی همه ما یه روزی باید بریم بابای مهربونت الان یه جایی که آرامش داره پس با ناراحتیهات باعث ناراحتیش نشو روحش شاد
وحید عزیز که چقدر به حرفام گوش کرد و سنگ صبورم شد آرومم کرد حرفات رو هیچ وقت فراموش نمیکنم
سپهر عزیزم بلاگت دوست دارم از بلاگهایی که از همون اول خوندمش حرفات عالی و از ته دلههمیشه عمیق مینویسی ولی چند ماهی نیستی نمدونم چرا نگرانتم امیدوارم هرجا که هستی شاد و سالم باشی
نرگسی خانوم گلم بلاگش خونه آرامش حرفاش بزرگ و احساسش عمیقه همیشه دوست دارم
تداعی گلم که از همون اول باهام بودی دوست دارم
شاپری عزیز که بعضی وقتها حرفاش رو نفهمیدم امیدوارم همیشه موفق باشی
مهنازی عزیزم که هر وقت میرم بلاگش شاد شدم طنزهاش حرف نداره ولی یه مدته نمینویسه امیدوارم شروع کنی منتظرم
صبرای عزیزم که با حرفاش همیشه بهم امید داده امیدوارم یه روزی برم مشهد تا از نزدیک ببینمش
سیب ترش خوشمزه من که خیلی به من لطف داره دوست دارم
آلنوشم خواهر کوشولوی خوشگل خودم که ازت خواهش میکنم خودت رو ناراحت نکن دنبال راهی باش که با هر چی که هست کنار بیای آلنوشم نمیدونی چقدر دوست دارم با کامنتهات دنیا رو بهم میدی
هجران مهربونم کسی که همیشه مشتاق خوندن نوشته هاشم همیشه عالی مینویسی امیدوارم هر چه زودتر یه تصمیم درست بگیری تا بیشتر از این اذیت نشی
شهاب عاشقی که فلسفه دوست داره چیزایی میخواد که دیگه تو این زمونه سخت پیدا میشه مثل معرفت ، وفا
اکیای نازم نوشته هاش سرشار از احساس زیبا خیلی وقته نیستی امیدوارم هر جا هستی خوش و موفق باشی
مارال خوشگلم همیشه با کامنتات بهم انرژی دادی امیدوارم همیشه شاد باشی
خزان مهربونم عزیزی که سنگ صبورم بوده همراهم بوده کمکم بوده مشوقم بوده دیوانه ایی که عاقلتر از عاقلاست،مستی که هوشیارتر از هوشیارهاست همیشه موفق باشی نازنین
مترسکی که فیلسوف نوشته هات حرف نداره ولی نمیدونم چرا رفت اونم بیخبر امیدوارم هر جا هستی سالم باشی و بهارنارنجت رو پیدا کنی
دیانای نازم امیدوارم همیشه احساست جوشان و قلمت روان باشه
صدایی که تنها نیست چون صدای عشق ،صدای صفاست
تنها صداست که میماند
کامنتهای پر از مهرت رو فراموش نمیکنم
هرجا هستی دلت بی غم باد
مریم عزیزم زیبا مینویسی عاشق قالب بلاگت هستم آرومم میکنه
ولی تا کی سکوت ؟
بشکن بشکن صدای سکوت رو بشکن
منتظرم صدای شکستن رو بشنوم دوست دارم گلم
بیاین دلهامون رو پاک کنیم از هر چی بدیه
فراموش نکنیم روزهایی رو که با هم گذروندیم
فراموش نکنیم با هم بودنهامون رو
فراموش نکنیم خوبیها رو
فراموش نکنیم گذشت کردن رو
فراموش نکنیم که زندگی 2روزه پس باهم برای هم باشیم
دوستون دارم حتی اگه نباشم
تو ماه عزیزی هستیم برام دعا کنید 
ساکت و تنها
چون کتابی در مسیر باد
می خورد هر دم ورق اما،
هیچ کس اورا نمیخواند
برگها را میدهد برباد
میرود ازیاد
هیچ چیز از او نمیماند
بادبان کشتی او در مسیر باد
مقصدش هرجا که باداباد!
بادبان را ناخدا باد است
لیک اورا هم خدا،هم ناخدا باد است...
دوستون دارم خیلی زیاد
خدا رو نبرید از یاد
یا حق