تبليغاتX
آوای بوتیمار


آرامش

 

كيست كه اينگونه مرا فرا ميخواند؟!

نجواي آرامش را ميشنوم

نجوايي آرام و گرم

او را ميبينم

گام هايم سست شد

تمام وجودم را آرامش فرا گرفت

به طرف من مي ايد

خود را به آغوشش ميسپارم

چه سبك شدم همه خستگيهايم را فراموش كردم

با لالاييش خواهم خوابيد

آرام و بي صدا

خوابي كه هيچ كابوسي نخواهيم ديد

                   

                                چه نرم است آغوش مرگ

 

               

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 14:40 توسط بوتيمار |

 

تو كي هستي ؟

من كي هستم؟

چرا ديگه هيچ كسي رو نميشناسم؟

تو هموني بودي كه ميگفتي : هستم

من همونيم كه ميگفتم : اگه بخوام ميشه

نه نه نه

تو هموني هستي كه گفتي: نميشه!

من همونيم كه گفتم : هر چي كه وجود داره و هست دروغه!

چقدر راحت چقدر راحت

من ، تو عوض ميشيم

چقدر راحت چقدر راحت

تو فراموش ميكني

من مات و مبهوت خيره به سياهي شب

تو خودت رو مي شناسي؟

تو چقدر راحت ميتوني حتي خودت رو فراموش كني

شايد هم تازه خودت رو شناختي!!!

من خودم رو شناختم

                       من همونيم كه گفتم اگه بخوام ميشه

 

                  

نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 20:19 توسط بوتيمار |

ashk