تبليغاتX
آوای بوتیمار


شکر خدا

 

 

 سلام به همه دوستای گلم

 

امیدوارم هر جا که هستین خوب و خوش و سلامت باشین

 

از خدا به اندازه همه نعمتهایی که بهمون داده ممنونم که آیدای نازنین رو

 

دوباره به ما برگردوند و میخوام که آیدا و همه دوستای مهربونم رو در پناه

 

 خودش همیشه سالم و سر حال حفظ کنه      آمین

 

از همتون به خاطر کامنتهای پر محبتتون سپاسگذارم

 

در ادامه میخوام به یکی از کامنتهای پست قبلی جواب بدم دوست عزیزی

 

 که با اسم ؟ خودشون  رو معرفی کردن خطاب به به ما وبلاگرها فرمودن

 

که چرا ما همه غمگینیم و شاد نیستیم

 

دوست عزیز و همه کسایی که اینطور فکر میکنید باید عرض کنم

 

هیچ آدمی به خصوص نسل جوان دلش نمیخواد تو این فرصت

 

 یک باره زندگی غمگین و دپرس باشه و به دنیا با دید سیاه نگاه کنه

 

من خودم وقتی بلاگ نداشتم مثل شما دوست مهربونم بلاگ ها رو که

 

میخوندم از این همه غصه و سیاهی دلم میگرفت انقدر دلم میخواست

 

با همشون حرف بزنم بگم که اینطور نیست زندگی زیبایی هایی داره که

 

بهشون بی توجهیم حتی میخواستم بلاگی رو شروع کنم که رنگین کمان باشه

 

همش از نور و امید و شادی ولی متاسفانه من هم وقت شروع مثل دوستام شدم

 

وقتی کاخ آرزوهات توسط همون کسی که خودش باعث ساخته شدنش بود

 

خراب میشه میبینی که پاک ترین احساسات توسط کسی که دوستش داری

 

 لگدمال میشه دیگه زیباییها رو دیدن واست سخت میشه خندیدن مشکل میشه

 

وقتی میبینی این همه تضاد بین قشرهای جامعه وجود داره،وقتی میبینی

 

ارزشهات همه بی ارزش شدن، وقتی میبینی محوریت همه چیزا شده پول

 

وقتی وقتی وقتی.........................

 

دیگه نمیتونی زیباییها یی که از بین رفتن رو دوباره سازی کنی

 

من و همه دوستایی که مورد مخاطب شما هستیم حتما" روزی شاد و

 

سرزنده بودیم ولی وقتی دیدیم باید تو دنیای حقیقی به دروغ بخندیم

 

ترجیح دادیم تو دنیای دروغی به واقعیتها گریه کنیم واسه همین

 

تنها جایی که تونستیم خودمون باشیم همین جا بود چون بیرون از

 

 اینجا حقیقتهای ما رو خریداری نیست و فکرهای ما حرفهای ما

 

چیزی جز مضحک ترین حرفها نیست چون ما هنوز نتونستیم

 

با این دنیای منفعتی کنار بیایم

 

از دروغها و ریاهای دنیای حقیقی خسته شدیم وبه حقیقت و

 

سادگی دنیای مجازی  رو آوردیم

 

 

حالا شما میگید اینجا هم به دروغ شاد باشیم؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 13:45 توسط بوتيمار |

طلوع کن مهتاب خانوم

 

صد بار نوشتم و پاره كردم نميدونم چي بگم چه جوري بگم

 

دلم گرفته حتي همه واژه ها دست به دعا برداشتن

 

نميتونم به اختيار بگيرمشون اونا هم دلشون واسه آيدا تنگ شده ميخوان با قلم آيدا به رقص در بيان

 

به قلم آيدا تسليم بشن

 

عروس آسمونم ما همه منتظرتيم تو بايد برگردي

 

من،آلنوش ، مترسك ،ناز پری ، محمد رضا 

همه چشم به راهتيم،دعا ميكنيم آيداي مهربون ما برگرده شاداب و بهتر از قبل

 

آيداي نازنينم دلم برات يه ذره شده باور كن هر كاري ميكنم نميتونم بهتر از اين بنويسم

 

مخم stop  كرده تنها كاري كه ميتونم بكنم اينه كه براي سلامتيت دعا كنم

 

منتظره طلوع دوباره مهتاب آسمونم هستم

 

           

 

هر كس سنه اولدوز دئيه                       اوزوم سنه آي دئميشم

 

 

(هركس به تو ستاره بگه                        خودم به تو مهتاب گفتم)

 

 

  سنين گون تك باتماغيوي                      آي باتانا تاي دئميشم

 

(غروبه آفتاب گونه تو رو                       مثل غروب مهتاب گفتم)

 

 

 

                                                                       استاد شهریار

                                                                    

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:56 توسط بوتيمار |

کاشکی پرنده بودم

 

داره بارون میباره هوا تمیزه جون میده ریه هات رو پر از اکسیزن ناب کنی

 

میخوام یه دل سیر نفس بکشم محوطه خوابگاه چقدر قشنگ شده

 

آسمون آبی ناب دریایی

 

درختا سبز سبز تلالو قطره های بارون مثل مروارید چشم  خیره میکنه

 

آسمون داره زمین رو از عشق خودش سیراب میکنه

 

عطر خاک بارون خورده مستم کرده دور خودم میچرخم چشام رو بستم دستام رو به دو طرف باز کردم مثل پرنده ها بال میزنم

 

دلم میخواد بپرم انقدر که بشینم رو ابرا از اون بالا به خودم به تو نگاه کنم ببینم که چقدر کوچیکیم

 

میخوام اشکام رو بدم به ابرا تا بارون هیچ وقت تموم نشه بباره واسه همه گلا واسه همه ماهیها واسه زمین

 

 ولی وقتی چشام رو باز کردم دیدم هنوز پاهام رو زمینه

 

 

بزن باران

 

بزن باران بر این تن عریان خسته

 

بزن باران بر شانه هایم کز غم شکسته

 

بزن بر پیکر زار و نهیفم

 

بزن سیرا ب کن خشک و تکیدم

 

بزن باران

 

بزن باران که محتاجت منم من

 

بزن پاکیزه کن دل از گناهان

 

بزن آیینه کن چشمان

 

خیلی بده وقتی پر حرف واسه گفتنی نتونی حتی یک کلمش رو به زبوهن بیاری

 

خیلی سخته وقتی میخوای  مثل بچه ها گریه کنی لبخند بزنی وبه اشکی که تو چشات برق میزنه بگن برق چشات بهت میاد

 

خیلی درد داره وقتی بغض گلوت رو قورت بدی بعد با صدای بلند بهندی

 

خیلی زخر آوره وقتی ذهنت پر حرفخ که میخوای بنویسی و فریاد بزنی ولی ریاضی بخونی

 

غیر قابل تحمل وقتی میخوای تنها باشی وبه یه موزیک آروم گوش کنی بین یه جمع شلوغ باشی و به یه آهگ شاد آذری برقصی

 

خیلی سخته اونطور که میخوای زندگی نکنی

 

بازم نتونستم عکس بذارم از برکت سیستم مای سایت دانشگاه 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 15:58 توسط بوتيمار |

ashk