نمیخواستم برگردم حتی انقدر بد شده بودم که می خواستم بدون خداحافظی برم با اینکه دلم
نمی اومد. ولی وقتی فکرشو کردم به خودم گفتم بابا گلی به گوشه جمالت همه آره خودتم آره
بقیه حقت رو نادیده میگیرن دیگه خودت چرا؟!
اصلا" چرا انقد زود ÷پا پس کشیدی تو حق داری پس کوتاه نیا ،تصمیم گرفتم بمونم.
منتظر شدم آروم بشم بعد شروع کنم نشد هیچ بدتر شدم
دلم واستون یه ذره شده پس دوباره
سلااااااااااااااااااااام یه سلام گرم مثله کامنتای گرم و صمیمیتون
1-بهم گفت وقت خونه تکونی شده نمیخوای دل تکونی بکنی ؟
گفنم: هیچ وقت چیزی تو دل من گردو غبار نمیگیره تا بتکونمشون
گفت: چیزایی هستن که باید نوشون کنی بعضیاشون رو دور بریزی
گفتم:من چیزی واسه دور ریختن ندارم چون از اول چیز دورریختنی رو راه نمیدم
گفت:بذارش بیرون
گفتم: اون صاحبه دلمه نه کسی که تازه ش کنم یا یا بیرونش بذارم همیشه باهام خواهد بود.
با تمام وجود صداش کردم ولی اون هیچی نشنید !!!!!
2-دیگه نمی خوام ازچیزی copy بگیرم رو قبلیا paste کنم تصمیم گرفته بودم خاطراتم
رو پشت حالایی که میسازم مخفی کنم ولی منصرف شدم ،همشون رو دست نخورده با تمام
جزئیاتشون حفظ میکنم .اصلا" مگه آدم بدون خاطراتش میتونه زنده بمونه درست ادامه بده؟
آدمی که خاطرات و گذشتش رو فراموش میکنه انگار داره از ریشه و پی خودش جدا میشه
خاطرات گذشته با همه تلخیها ،شرینیها،شکستها،پیروزیها ش باید باشن .
گذشته آدم مثل تاریخ و هویت یک سرزمین
پس چطور میتونم بدون تاریخ گذشتم زندگی کنم؟
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خیال دهنت
به جفای فلک وغصه دوران نرود
3-نمیتونم چشم ازشون بردارم استواری واستقامتشون به وجدم میاره
از ضعیف شدن خودم خجالت میکشم .میخوام همون بالا دور از همه
تنها بمونم . میخوام ابرا رو با ها کردن نفسم جابه جا کنم فاصله منو ماه
تا حد یه دست بلند کردن بشه میخوام فقط واسه خودمم باشه،اینو از
همین آدما یاد گرفتم ،آدمایی که فقط خودشون رو میبینن و بس .
دیگه نمیخوام بین این آدما دوست داشتن ، محبت ، انسانیت، گذشت و...
فراموشم بشه .
میخوام شیرینی خنده واقعی یادم نره خسته شدم از این همه خنده و شادابی دروغین
میخوام مزه واقعی زندگی تلخ و شیرین رو فراموش نکنم
میخوام بالای همین کوه یه کلبه از نور بسازم
کمکم میکنی؟