تبليغاتX
آوای بوتیمار


ساده دل

 

ای دل که دگر فرصت دیدار نمانده است

دانی که کجا میروم و جای نمانده است؟

روم زین  دیار غم و محنت

که در این کوی و برزن یک دم خوش یاد نمانده است

می روم و می سپارم دست باد هر چه که بود

آخر خودش نخواست و وفادار نمانده است

می کنم یاد بگذشته را درس عبرتی

براین دل ساده تا بداند

که در این روزگار ساده دلی همچو خود پاک و بی ریا نمانده است

من نخواهم کشید خطوط روزگار به صفحه سفید دل

که نفرین بر این خطوط سیاه که دگر برایشان آبرو نمانده است

ای دل بزن مهر بی وفایی به ره چشم خود

تا نرود زیاد تو که مهرو وفا نمانده است

باور نکنی دگر شیرین زبانی زهیچ کس

باور بکن که شیرین زبانی وفادار نمانده است

سخن کوتاه میکنم که دگر حال نوشتن نمانده است.

                 

                

هر گونه برداشت شخصی پیگرد قانونی دارد

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 18:25 توسط بوتيمار |

زمین لیز

 


روزنامه رو گرفتم خواستم مثه همیشه دربست بگیرم تا خونه ولی به خودم گفتم خیلی خوبه تو این هوای برفی

یه کم قدم بزنم نمیدونم یه آرامش خاصی داشتم شاید به خاطر چیزی بود که تو روزنامه بود راه افتادم برف آروم آروم میبارید

هوا عالی بود سردیش لذت بخش بود روی زمین سفید شده بود برف زیاد نبود یه لایه سفید کف زمین رو پوشونده بود

وقتی برمی گشتی خیلی خوب جا پاها دیده میشد داشتم همینجوری بدون اینکه به چیز خاصی فکر کنم قدم هام رو یکی بعد اون یکی بر میداشتم

یه آن پام لیز خورد با دستام تعادلم رو حفظ کردم وای خدای من اگه میخوردم زمین چی میشد !

حالا واسه لیز خوردنم انقدر خجالت کشیدم  ولی با تصور افتادن خودم خندم گرفت دو قدم بعد فکر کردم این روز برفی لیز خوردن  یا اصلا" زمین خوردن

چقدر شبیه روزایی تو زندگی هستن.

روزای سختی که مثل یه روز برفی هستن و موانع و مشکلاتی که مثل همون زمین لیز برفیین.

لحظه ایی که پامون لیز میخوره وحشت زمین خوردن سراسر وجودمون رو میگیره 2حالت داره

1- دوباره تعادلمون رو بدست میاریم حالا یا با تمسک به چیزی یا به با اعتماد به خودمون

2-بدترین حالت اینکه زمین میخوریم

اگه حالت اول باشه به خیر میگذره تازه بعد از اینکه قامتمون رو راست کردیم به اتفاقی که قرار بود بیافته نیش خند هم میزنیم

ولی اگه حالت دوم باشه بعد زمین خوردن اولین چیزی که به ذهنمون میرسه اینه که خدای من کی دید؟

دوروبرمون رو نگاه میکنیم اگه کسی نبود با ناله و درد از جا بلند میشیم و از ترس دوباره زمین خوردن آسته آسته قدم بر میداریم حتی به نظر من

امکان داره به خاطر ترسمون دوباره زمین بخوریم

اگه کسی هم بود با کلی خجالت از زمین بلند شیم و نتونیم سرمون رو بالا بگیریم

ولی با خودم گفتم خوش به حال کسی که بعد زمین خوردن با یه لبخند خیلی قوی بلند میشه سرش رو بالا میگیره و قدمهاش رو محکم تر و مراقب تر بر میداره

دیگه نزدیک خونه بودم همه راه تو فکر بودم خیلی دلم میخواست تو این قدم زدن تک تک شما هم کنارم بودین

خیلی دوست داشتم حستون روتو این روز قشنگ  میدونستم اینو بار کنید تک تکتون رو به اسم حس کردم

وقتی وارد کوچه شدم هنوز رد پاهای خودم مونده بود

خدایا خیلی دوست دارم رد پاهام تو زندگیم انقدر عمیق باشه تا با باریدن برف از بین نرن

جای پاهاتون همیشه موندگار


سلام به عزیزای دلم

خوبین؟ خوشین ؟ سلامتین؟

من نبودم کلی خوش گذشته ها

من اومدم با یه خبره کره

من قبول شدم

درسته اونجایی نشد که میخواستم ولی خدا رو به خاطر لطفش شکر میکنم که میتونست این هم نباشه

تا یه مدتی بازم باید دوریتون رو تحمل کنم چون نمیتونم زود به زود بهتون سر بزنم ولی قول میدم

در اولین فرصت حضورم رو مرتب کنم و به خاطر خودم هم که شده زود به زود بیام پیشتون

از دوستای عزیزم که با حضور گرم و صمیمیشون باعث خوش حالی و شادی دل بوتیمار شدن بی نهایت سپاسگذارم


یا حق

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 1:6 توسط بوتيمار |

عروس برفی

 

ساعت داره ساعتی از ظهر نشون میده ولی پس کو آفتاب خانوم ؟

هوا ابریه داره برف میباره

تو یه خیابون ساکتی که درختاش به خاطر لخت بودنشون خجالت میکشن و شاخه هاشون رو

خم کردن دارم واسه خودم قدم میزنم اما نمیدونم کجا میرم و آخر این خیابون کجاست !!!

آخه من تو این شهر غریبم هرچند تو شهری هم که بودم همچین آشنا نبودم

دارم زمزمه میکنم

به دادم برس ای اشک

دلم خیلی گرفته

نگو از دوری کی

نپرس از چی گرفته

....................................

 

و من دختری تنها در فصلی سرد

چرا تنها ؟

با خدا به این همه بزرگی

با این همه دوست مهربون و دل پاک که میان پیشت

ای بابا بازم گفتم که

و من دختری تنها در فصلی سرد !!!!!!!!!

انگار تو این سرما احساسم هم یخ زده

دیگه حرفی هم واسه گفتن ندارم

خیلی بده حس کنی هر چی میخوای بگی برای بقیه خنده داره !

نمیدونم !

همینطور که داشتم راه میرفتم با خودم گفتم خیلی خوب میشد اگه میتونستم مثه آقا خرسه برم تو

خوابی که همه زمستون نه همه بقیه زندگیم رو میخوابیدم

بعد به خودم گفتم حیف این همه زیبایی نیست که همچین آرزویی میکنی؟!!!

ولی دوباره به خودم گفتم دیدن این همه زیبایی تو تنهایی چه لطفی داره ؟

تا حالا که دیدی چی شده؟!!

ولی باز و بازگفتم

ببین این همه قشنگی رو

همه جا سفیده سفیده

دریغ از یه ذره سیاهی

خودمم که آدم برفی شدم

نه چرا آدم برفی

یه اسم قشنگ واسه خودم بذارم قبلنا که نازی بودم حالا که دیگه نیستم

وحالا منم عروس برفی

دیگه سردم نیست دیگه نمیخوام ها کنم تا دستام گرم بشن

منم از همین جنسم برفی یخی و سرده سرد

به من نزدیک نشیا یخ میزنی

 

قطره اشک یخی رو صورت عروس برفی خیلی قشنگ میشه مگه نه؟؟؟!!!

 

 نمیدونم چرا این حرفا رو اینجا نوشتم شاید واسه یه مدت ننویسم بهتر باشه

 آره اینجوری بهتره

 

    

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 20:24 توسط بوتيمار |

شبی

نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 12:6 توسط بوتيمار |

آجرهایی که باید باهاشون بنا بسازم!!!!!!!!!!!!!

 

سلام به همه گلای مهربونم که با عطر حضورشون خونه من پر شده از بوی محبت و صمیمیت

اول میخوام از همه شما عذر خواهی کنم چون نمیتونم زود به زود بهتون سر بزنم و اینکه دیر آپ

میکنم .ولی چه زود یا دیر همیشه به فکرتونم و چشم به راهه تک تکتون هستم .

این پست رو در جواب دوست عزیزم پرستوی مهربونم و دوست قدیمی عزیزم نوشتم

پرستوی مهربونی باید بگم حرفات زیبا و شیرین بودن و من هم به گفته های تو ایمان دارم

و خودم هم اینطور فکر میکنم به نظر من دوست داشتن به خاطر دیدن نیست هم حسی نیاز

به دیدن نداره من شما یا دوستای گله دیگم رو ندیدم ولی باور کنید با حرفاتون به نوشته هاتون

زندگی میکنم

توی پرانتز یه چیزی بگم؟

(مخالفم با این تیکه که ازدل برود هر آنکه از دیده برفت )

زنده باد پرستوی مهربونم

از دوست قدیمی عزیزم به خاطر اومدنش و کامنت گذاشتنش خیلی ممنونم

هر بار با اومدنت خوشحالم میکنی .این بار هم به 2تا نکته خیلی با ارزش اشاره کردی

تو آنی که می اندیشی

از آجرهایی که به طرفت پرتاب میشه بنایی محکم واسه خودت بساز

اگه زندگی رو کنکور فرض کنیم این دونکته از نکات تستی محسوب میشن

ولی خوب یک پشت کنکوری تنبل و اما کنجکاو واسش سئوال پیش میاد

که چرا آدما بدون دلیل به هم آجر پرت میکنن؟

و اینکه آجری که پرت میشه تا منو نابود کنه چرا باید باهاش بنایی بسازم که

بعدن میپوسه ؟ اون آجر آجر نیست خشت !!!!!!

من به خودم قول دادم کاری نکنم کسی جرات پرتاب آجر به طرفم رو داشته باشه

ولی خوب آدمیزاد دیگه اگر هم همچین کاری کرد من با اون آجر هیچی نمیسازم

من با آجرهایی که به زحمت خودم جمع میکنم یه قلعه میسازم که ...........

من آنی هستم که میاندیشم مثبت مثبت من راجع به خودم منفی نگاه نمیکنم

چرا اینطور فکر کردین؟

 

بازم مرسی استاد گلم ممنون که شاگردت رو فراموش نمیکنی.

ممنون میشم اگه به این سئالهام جواب بدین

مواظب خودتون باشین دوستون دارم خیلی زیاد

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 11:43 توسط بوتيمار |

ashk