روزنامه رو گرفتم خواستم مثه همیشه دربست بگیرم تا خونه ولی به خودم گفتم خیلی خوبه تو این هوای برفی
یه کم قدم بزنم نمیدونم یه آرامش خاصی داشتم شاید به خاطر چیزی بود که تو روزنامه بود راه افتادم برف آروم آروم میبارید
هوا عالی بود سردیش لذت بخش بود روی زمین سفید شده بود برف زیاد نبود یه لایه سفید کف زمین رو پوشونده بود
وقتی برمی گشتی خیلی خوب جا پاها دیده میشد داشتم همینجوری بدون اینکه به چیز خاصی فکر کنم قدم هام رو یکی بعد اون یکی بر میداشتم
یه آن پام لیز خورد با دستام تعادلم رو حفظ کردم وای خدای من اگه میخوردم زمین چی میشد !
حالا واسه لیز خوردنم انقدر خجالت کشیدم ولی با تصور افتادن خودم خندم گرفت دو قدم بعد فکر کردم این روز برفی لیز خوردن یا اصلا" زمین خوردن
چقدر شبیه روزایی تو زندگی هستن.
روزای سختی که مثل یه روز برفی هستن و موانع و مشکلاتی که مثل همون زمین لیز برفیین.
لحظه ایی که پامون لیز میخوره وحشت زمین خوردن سراسر وجودمون رو میگیره 2حالت داره
1- دوباره تعادلمون رو بدست میاریم حالا یا با تمسک به چیزی یا به با اعتماد به خودمون
2-بدترین حالت اینکه زمین میخوریم
اگه حالت اول باشه به خیر میگذره تازه بعد از اینکه قامتمون رو راست کردیم به اتفاقی که قرار بود بیافته نیش خند هم میزنیم
ولی اگه حالت دوم باشه بعد زمین خوردن اولین چیزی که به ذهنمون میرسه اینه که خدای من کی دید؟
دوروبرمون رو نگاه میکنیم اگه کسی نبود با ناله و درد از جا بلند میشیم و از ترس دوباره زمین خوردن آسته آسته قدم بر میداریم حتی به نظر من
امکان داره به خاطر ترسمون دوباره زمین بخوریم
اگه کسی هم بود با کلی خجالت از زمین بلند شیم و نتونیم سرمون رو بالا بگیریم
ولی با خودم گفتم خوش به حال کسی که بعد زمین خوردن با یه لبخند خیلی قوی بلند میشه سرش رو بالا میگیره و قدمهاش رو محکم تر و مراقب تر بر میداره
دیگه نزدیک خونه بودم همه راه تو فکر بودم خیلی دلم میخواست تو این قدم زدن تک تک شما هم کنارم بودین
خیلی دوست داشتم حستون روتو این روز قشنگ میدونستم اینو بار کنید تک تکتون رو به اسم حس کردم
وقتی وارد کوچه شدم هنوز رد پاهای خودم مونده بود
خدایا خیلی دوست دارم رد پاهام تو زندگیم انقدر عمیق باشه تا با باریدن برف از بین نرن
جای پاهاتون همیشه موندگار
سلام به عزیزای دلم
خوبین؟ خوشین ؟ سلامتین؟
من نبودم کلی خوش گذشته ها
من اومدم با یه خبره کره
من قبول شدم 
درسته اونجایی نشد که میخواستم ولی خدا رو به خاطر لطفش شکر میکنم که میتونست این هم نباشه
تا یه مدتی بازم باید دوریتون رو تحمل کنم چون نمیتونم زود به زود بهتون سر بزنم ولی قول میدم
در اولین فرصت حضورم رو مرتب کنم و به خاطر خودم هم که شده زود به زود بیام پیشتون
از دوستای عزیزم که با حضور گرم و صمیمیشون باعث خوش حالی و شادی دل بوتیمار شدن بی نهایت سپاسگذارم
یا حق

