تبليغاتX
آوای بوتیمار


شناخت

از همه دوستان به خاطر نقطه نظرات ارزشمند و قابل تامل شون سپاسگذارم.

همه گفته های شما عزیزان کاملا" درست و متین ولی من با اجازتون میخوام در تکمیل نظراتتون مواردی رو اضافه کنم.

 

مردی که میخندد:

به نقطه جالب اشاره کردن و کاملا" درسته تو رابطه هایی که ما امروزه شاهدشون هستیم بیشتر موارد به این صورتیه که گفتن . ولی ما نمیتونیم رابطه عده دیگر رو که برعکس این گونه رابطه هاست رو نا دیده بگیریم .یعنی قبل از اینکه رابطه عاطفی برقرار بشه شناخت از هم صورت میگیره ولی چون انسانها در مواردی خوشبختانه و در مواردی متاسفانه قابل تغییر هستند امکانه عوض شدن هست یعنی شخصی تحت تاثیر زمان و مکان و شرایط و......

تغییر میکنه و اینجاست که شناخت بدست آمده ارزشی نداره و باعث مشکل میشه.

ان شالله که همیشه بخندید.

 

ایلیا

در ادامه حرفای ایشون هم باید بگم  اینکه اگر بخوایم آدما رو بشناسیم باید از خودمون شروع کنیم درسته ولی به یه مسئله ایی اشاره کردن که میخوام یه توضیح ی بدم

بله درسته شناخت آدما سخته ولی غیر ممکن نیست این رو هم باید عرض کنم که شناختهای ما یا آگاهی  انسانها در هر زمینه ایی که میخواد باشه نسبی ست و با هر جمله ای که من مخالفم

اینه که (اول خودت رو بشناسی و دیگه به نظر من شناخت بقیه برات مهم نخواهد بود)

درسته ما با شناخت خودمون به شناخت خدا میرسیم ولی اون شناختی که ما از خودمون

بدست میاریم  در تعامل و بده بستون با آدمای اطرافمون صورت میگیره.

 

برای مثا ل کسی که با اطرافیانش رابطه ایی نداره و عکس العمل خودش رو مقابل عمل اونها نخواهد شناخت .

ما برای اینکه خودمون رو بهتر بشناسیم باید محک بزنیم و در حین اینکه آدمای دورو برمون

و میسنجیم و میشناسیم خودمون رو هم بهتر خواهیم شناخت  پس ما نیاز داریم دیگران رو هم بشناسیم.

 

 

مامندی:

از دوست عزیزمون مامندی هم به خاطر نظر دقیقی که دادن ممنون هستم وباید در تایید حرفاشون بگم انسان ذاتا" یک موجود با فطرتی پاک هست و و به درستی ها و زیباییها راحت میتونه اعتماد کنه.

 

عاطفه:

از جمله زیبایی که از استاد شریعتی برام نوشتن ممنونم وباید بگم

شناخت یک مسئله عمیقی هست ولی غمناک نیست.

 

سپهر:

مرسی از جمله ایی که برامون نقل کردن و من به شخصه به جمله شون ایمان دارم پس چون میخوام میتونم.کوتاه عرض میکنم که اگر کسی برای انجام کاری نهایت تلاش و سعی خودش رو بکنه و نتیجه نگیره این خودش موفقیتی بزرگتر محسوب میشه ما انجام کاها رو صرف نتیجه موفق انجام نمیدیم.

 

صبرا:

مرسی از لطفی که داری امیدوارم به کمک شما بتونم به هدفی که دارم برسم

پس تنهام نذار

 

یک دوست یک.......

از یادآوری یکی از مهمات زندگی خیلی ممنونم و امیدوارم همیشه امیدوارباشی

در ضمن منتظرم تا جا ی خالی اسمت  رو هم پرکنی.

 

تایماز:

خیلی خوشحالم که دوست عزیزی هم مثل خودم فکر میکنه و دوست داشتن رو مقدس به زیباییهاش میدونه

نه به خاطر اینکه دوسش داشته باشن .

 

 

 

حالا میخوام یه جمع بندی کلی در جواب این 2 سئوال با توجه به نقطه نظرات شما عزیزان و نظر خودم داشته باشم.

 

ابتدایی ترین  و اولیه ترین شناختی که انسان به صورت مختار انجام میده شناخت خود هست.

یعنی اگر انسانی بخواد شروع کنه باید از خودش شروع کنه ولی ما نمی خوایم بگیم برای شناخت خودمون فقط بایدخودمون باشیم وخودمون ونیازی به دیگران و دیگر چیزا نداریم.

 

چرا ؟

چون به این صورت این طور میشه که  

شخصی تو اتاق نشسته باشه و راجع به خودش نظر بده و بگه این خصوصیتهایی که گفتم من

حقیقی رو تشکیل میده یک انسان وقتی تو یه اتاقه از کجا میدونه کجا مینونه کمک کنه ؟

کجا مهربونه؟

کجا صبوره؟

کجا عصبانیه؟

کجا میترسه؟

کجا تحمل داره؟  و................

 

پس انسان بعد یک شناخت ذهنی از خودش باید لیست شناخت خودش رومورد محک  قرار بده

تا شعارهای گفته شدش رو تائید کنه و یا رد! دلیل قبول و رد هم براش روشن میشه.

برای این کار باید بره سراغ اجتماع و معاشرت مقابل عملها قرار بگیره تا بتونه عکس العمل مورد تائید خودش رو اثبات کنه در حین اینکه انسان یا بهتر بگم ما داریم این شناختها رو تثبیت میکنیم به شناخت اطافیانمون هم علاقه مند و هم نیازمند میشیم.

 

مسلما" در تعامل با اطرافیانمون شناختهای نسبی و نه عمیقی بدست میاریم و به خاطر نیازهای فردی خودمون در هر مقطعی دنبال یه سری اصولها برای خودمون میگردیم که پاسخ گوی نیازهای ما باشن به همین علت روی شناخت بعضی افراد وبعضی موقعیتها دقیق می شیم و دوست داریم  بیشتر بدونیم پس یکی از نیازهای اصلی ما شناخت دیگران محسوب میشه که برای رفع نیازهای دیگرمون هست.

بعد از بدست آوردن یه سری آگاهی ما باید بسنجیم که آیا این اطلاعات درست هستن میزان درستیشون تا چه حدیه؟

همین موقع هست که باید از اطلاعاتی که داریم برای کشف جوابهایی که لازم داریم استفاده کنیم و جواب های بدست اومدمون رو با مقایسه با هم میزان درستی و تائید اون ها رو بسنجیم که اگر جوابهای ما با اطلاعات داده شده هماهنگ بود ما میتونیم اعتماد کنیم و این رو هم باید عرض کنم هیچ وقت اعتمادها صد در صد نخواهد بود چون به حکم عقل انسان موجودی غیر قابل پیش بینیه .این رو هم بگم که انسان به پاکیها اعتماد میکنه چون فطرتا" پاک و زیباست.

 

 

از شما دوستای عزیز میخوام بهم بگین که این روندی که در پیش گرفتم چطوره؟

یعنی با نظرات شما و خودم در پاسخ هر سئوال  جمع بندی بکنم و اینکه توضیحاتی که نوشتم آیا مطلبی داره که اضافه باشه؟

در کل میخوام کمکم کنید بتونم هر پستم بهتر از پست دیگم باشه

 

باز هم از لطفی که کردین و منو همراهی کردین بی نهایت سپاسگذارم.

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 23:56 توسط بوتيمار |

هدف

چطور بگم فکرمیکنم حالم خیلی بهتر شده میدونین هر کاری با یه هدفی شروع میشه

ولی وقتی این هدف میسر نشه خوب طبیعی که آدم ناراحت بشه من هم از این قاعده مستثنا

نبودم و یه مدتی حالم خوب نبود.

نمیخوام بگم اتفاقی که افتاد بر ام غیره منتظره بود  نه من هم به نا به دستور عقل مثل همه

 آدما باید احتمال هر گونه اتفاقی رو میدادم ولی مطمئنا" نمیتونستم همه موارد رو احتمال بدم

واین دلیل در درجه اول شوکم کرد و بعد ناراحت .ولی باید کنار اومد به هرنحوی که هست

و باید اعتراف کنم به بدترین شکلی که میتونست برای من اتفاق بیفته صورت گرفت .

برای من هم مثل همه آدما قبول یک مسئله بدون دلیل قانع کننده واقعا" زجرآور و دیوانه کننده ست ولی متاسفانه برای من همینطور بود.

شاید بگین چرا انقدر راجع به این مسئله دارم توضیح میدم با این توضیحات بهتر میتونم هدفم از ایجاد این وبلاگ رو بگم که میخوام تو این وبلاگ راجع به این اتفاقها یا درستر این تصمیمات حرف بزنم. پیامد یکی از این تصمیمات بود که باعث شد هدف من از ایجاد این وبلاگ تحت شعاع قرار بگیره.

ولی حالا به شکر خدا بهترم ومیخوام یه شروع تازه داشته باشم

بهونه ایجاد این وبلاگ خودمون هستیم بله خودمون یعنی ما آدما و کارایی که میکنیم.

آدما این موجودات پر از رمز و رازکه هر چقدر بهشون دقیق میشیم میبینیم چه دنیای

 ناشناخته ایی دارن .

به نظر من برای انجام و شروع هر کاری باید شناخت داشته باشیم و باز هم به نظر من مهمترین عامل موفقیت آدما شناخت درست وعمیق هست.

 

باید بگم شناخت هایی که ما بدست میاریم نسبت به آگاهی هست که نسبت به مسائل داریم

وبرای اینکه درصد درستی شناختمون رو بالا ببریم باید به  اصولی با دید بازتروآگاهی بیشتری نگاه کنیم تا بتونیم لغتنامه صحیح و کاملا" مشخصی رو از اطرافمون جمع آوری کنیم

(هرکسی نسبت به دید خودش لغتنامه شخصی داره)تا بتونیم شناخت درست و قابل قبول نه تنها برای خودمون حتی برای دیگران هم داشته باشیم

من تصمیم دارم تو این وبلاگ به شناخت کلی آدما و رابطه هاشون بپردازم رابطه هایی که تحت تاثیر خیلی مسائل هستن مثل

جنسیت

نسبت درک هر شخصی از دنیای موجود

رعایت کردن و نکردن خیلی از اخلاقیات انسانی

....................................

وخیلی از موارد دیگه

 

میخوام با نظراتی که میدین کمکم کنین تا بتونم در مورد موضوعاتی که مینویسم نتایج درستی بگیریم و من هم ندونسته های خودم رو از شما عزیزان یاد بگیرم .

هر پیشنهاد یا انتقادی هم که داشته باشین با کمال میل مشتاق خوندنش هستم.و منتظر هستم موضوعاتی رو که دوست دارین راجعه به شون بحث بشه برام تو نظرات بنویسین .

امیدوارم در کنار هم بتونیم یاد بگیریم.

 

ممنون از محبت وهمراهی شما دوستای گلم

 

نظر شما چیه؟

1-    چطور تا حالا به شناخت هایی که داشتین اعتماد کردین؟و معیار سنجش درستی این  شناخت ها چی بوده و هست؟

2-    ابتدایی ترین شناخت باید از چی باشه؟ و چرا؟

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 7:30 توسط بوتيمار |

منتظران ظهور

 

این روز قشنگ  روز میلاد همه خوبیها  پاکیها  و زیباییها

 

عدل و عدالت رو به همه منتظران ظهورش تبریک و شاد باش عرض میکنم

 

و امیدوارم اسم ماها هم تو لیست منتظران واقعیش باشه

 

ان شاالله

 

 

این شعر زیبا رو هم دختر خاله نازم که 9 سالشه با دلی پر از صفا و پاکی تقدیم کرده به مهدی (عج) عزیزش

 

 

امام زمان امام زمان                  زودتر از اینها ظهور کن

میخوام که زودتر بیایی              شاد بشه دل هممون

امام زمان امام زمان                  دوست داریم خیلی زیاد

از اینجا تا به آسمون                  دوست داریم ما بچه ها

امام زمان امام زمان                  اگه بیای دنیا میشه بهشت برام

امام زمان امام زمان                  بیا که دنیا میشه بهشت برام

 

 

 

نام خوبت بر لب من

چون چراغی در شب من

 

کفر زلفت مذهب من

یارا فریاد از تو

 

داد و بیداد از تو

زنجیر دلم از خون

 

ای قبله محبوبم

محرابم ابرویت

 

زنجیر دلم کو؟

دیوانه رها شد

 

 من برگی چو در بارانم

در هوایت سر گردانم

 

هرچه دارم یا ندارم از تو دارم

ای دستم به دامانت

ای بی تاب دیدن تو

 

در هوایت بی قرارم بی قرارم من

جان برآید تا سرآید انتظار دل

 

 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 0:51 توسط بوتيمار |

لبخند

 

 

این شعر شعر یه دوستیه که هیچ وقت ندیدمش

 

ولی براش احترام زیادی قائلم

 

خیلی دلم میخواست یه روز ببنیمش و یه سوال ازش بپرسم !

 

امیدوارم هر جا که هست شاد و خوشبخت باشه

 

 

 

 

                             ماه

 

                 دیشب که  درحوض بر ماه خندیدم

 

                ابرهای حسود بر چهره ماه پرده کشیدند

 

                 اشک زلالی زچشمم چکید

 

                  برق نگاهم به دنبا لش دوید

 

                اشک من در آب ماه را می جست

 

              ابر خجل گشت پرده را برداشت

 

                     دل من خندید

 

                    چشمم درخشید

 

               باز هم اشکی زچشمم چکید

 

                                                      این باراما  

 

 

                                                               زشوق دیدار.........

 

 

                                        

 

                                                         

                                                     

 

                                                         مرضیه ی عزیز              

 

 

 

 

                                                     

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 1:22 توسط بوتيمار |

چرا اینجوریه؟؟؟

 

 

هیچ وقت فکر نمیکردم اینجوری تموم شه به تموم شدن ش فکر کرده بودم ولی نه حالا نه

 

اینطوری نه با این جمله ها  چون تا حالا با همه فرق داشتیم ولی حالا خیلی بدتر از اونایی

 

 که دیده بودیم تموم کردیم.

 

راستی چرا؟

 

یعنی آدما انقدرراحت میتونن همه چی رو فراموش کنن؟؟؟ !!!!!!!!

 

انقدر راحت میتونن زیر حرفاشون بزنن؟؟؟ !!!!!!!

 

جدا" خیلی راحت به راحتی یه لیوان آب خوردن

 

بیشتر از اونچه که ناراحت باشم متعجبم  گیجم

 

مثل دیونه ها مدام با خودم حرف میزنم

 

روزا یی رو که گذشته reapit agein

 

بازم چیزی نمیفهمم از خودم میپرسم چه طور شد؟

 

چه اتفاقی افتاد  که یه دفعه اینجوری شد ولی به قول تو یه دفعه نبود

 

واسه تو دوره داشته ولی من باید یه هو میشنید م

 

یادته یه بار یه سوالی پرسیدم گفتی پیش خودم فکر کردم نمیشه رو تو حساب کرد؟

 

ولی انگار اون من بودم که نباید رو تو حساب میکردم  !!! ولی پیش خودم چقدر قبولت داشتم

 

یادته ازت پرسیدم آدما چطور میتونن خیلی راحت روزایی رو که با هم بودن یا کارایی رو

 

 که به خاطر هم کردن یا چیزایی رو که به خاطر هم تحمل کردن رو فراموش کنن؟؟؟؟

 

ولی هر کاری میکنم جوابی رو که دادی به خاطر نمیارم!!!!!!!

 

ولی تو با کارت جوابم رو دادی جواب اون روزت هم مثل خیلی از حرفای اون روزات.......

 

با این کارت گفتی آره میشه

 

وقتی چند ماه به چند ماه همدیگه رو نبینیم

 

وقتی حوصله نداشته باشی

 

وقتی مشکل داشته باشی

 

وقتی همه چی دلت و بزنه

 

وقتی همه چی تکراری بشه

 

وقتی........................

 

میشه  میشه

 

ولی من میگم اگه آدما واقعا" همدیگه رو دوست داشته باشن

 

اگه واسه هم تصمیم نگیرن

 

اگه حرفاشون از ته دل و واقعی باشه

 

و هزار تا اگه.............................

 

میشه

 

نمیخوام بگم حرفات دروغ بود احساست واقعی نبود

 

ولی...................................

 

 

 

 

 

خواب از چشام بگیر مثل همیشه

 

بگو عمر عاشقی تموم نمیشه

 

منو با خودت ببرهر جا د لت خواست

 

دیگه چیزی نمیخوام این آخریشه

 

 

 

خدایا گر تو درد عاشقی را می کشیدی

 

تو هم زهر جدایی را به تلخی می چشیدی

 

گر چو من به مرگ آرزوها می رسیدی

 

پشیمون می شدی از اینکه عشق آفریدی

 

خدایا عاصی و خسته به درگاه تو پناه آورده ام

 

نماز عشق را غرق خون دل وضو کردم

 

دلم دیگر به جان آمد در این شبهای تنهایی

 

بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم

 

 

 

نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 0:59 توسط بوتيمار |

آخر خط که میگن اینجاست

 

 

وقتی خسته ایی وقتی تنهایی وقتی فکر میکنی دیگه آخرشه

 

چی کار میکنی؟  ها

چه جوری ادامه میدی؟

دیگه نمیتونم

دیگه پاهام رمقی ندارن

حتی نفسام انقدر سنگین شدن که امیدی به نفس بعدی ندارم

این زندگی کجاش ارزش اینهمه خستگی رو داره؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

خیلی از این چراها از خودم میرسم بعد دوباره به خودم میگم هستی پس باید ادامه بدی

ولی بعد میگم تا کی ؟ میدونی چند بار دوباره شروع کردی

این دفعه به چه امیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به خاطر چی میخوای دوباره شروع کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هیچ جوابی ندارم !!!!!!!!!!!!!!!!!!

باز سنگینی نفسهام!!!!!!!!!!!!!

باز بی رمقی پاهام !!!!!!!!!!!!!!!

باز یه دل میگه برم !!!!!!!!!!!!!!!!!!

یه دلم میگه نرم!!!!!!!!!!!!!!!!!

شاید این دفعه رفتنم واسه موندن باشه

خیلی خسته ام خیلی

 

چقدر خسته ام

نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 0:16 توسط بوتيمار |

ashk