تبليغاتX
آوای بوتیمار


روزی اگر..........


روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

" من می شناختم او را

نام تو را همیشه به لب داشت

حتی

در حال احتضار

آن دلشكسته عاشق بی نام و نشان

آن مرد بی قرار

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

" هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود

و گفتگو نمی كرد

جز با درخت سرو

در باغ كوچك همسایه

شبها به كارگاه خیال خویش

تصویری از بلندی اندام می كشید

و در تصورش

تصویر تو بلندترین سرو باغ را

تحقیر كرده بود

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

" او پاك زیست

پاكتر از چشمه های نور

همچون زلال اشك

یا چون زلال قطره ی باران به نو بهار

آن كوه استقامت

آن كوه استوار

وقتی به یاد روی تو بود

می گریست

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

" او آرزوی دیدن رویت را

حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت

اما برای دیدن تو چشم خویش را

آن در سرشگ غوطه ور

آن چشم پاك را

پنداشت

آلوده است و لایق دیدار یار نیست

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

آن لحظه ای كه دیده برای همیشه بست

آن نام خوب بر لب لرزان او نشست

شاید

روزی اگر...

چه؟

او؟

نه,

آه...

نمی آید.

 

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 11:55 توسط بوتيمار |

  تبریک

با آرزوی بهترینها این روز قشنگ رو بهتون تبریک میگم



 

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 15:7 توسط بوتيمار |

         تولدت مبارک

                              ................................

      نمیدونم این همه حرف ناگفته  که تو بغضمه  تو این چند تا نقطه جا میشن

    همیشه آرزوی بهترین هارو برات میکنم و همیش منتظرم بهترین خبرها رو ازت بشنوم

         

                               تولدت مبارک

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 19:13 توسط بوتيمار |

              سالگرد روز اشک (تولد؟)!

 

   اولین روزی که به دنیا اومدم با گریه کردم  اون روز گریه ام از ترس بود

   ولی بعدها هرسال سالگرد این روز باز گریه کردم  یادم نمیاد هر بار به

  چه دلیل ،ولی انگار روز تولد من سالگرد روز اشک  منه

  امروزم هرچی فکر کردم دلیلی واسه خندیدن پیدا نکردم  ولی واسه گریه زیاده .

 

   پ.ن: راستی دیگه درس ومشقم تموم شد دیگه بسه ادامه نمیدم ول دوستام میگن الان

            خسته ایی اینو میگی یه سال نشده دوباره هوس درس میکنی

            نمیدونم ولی فعلا" فقط میخوام با شماباشم  .

          ممونم از اینکه بازم تنهام نذاشتی همیشه همه جا دوستون دارم 

 

             

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 18:22 توسط بوتيمار |

                     دادگاه آدم

نامت چه بود؟ آدم

فرزندِ كي ؟ من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت

محل تولد؟ بهشت پاک

اینک محل سکونت؟ زمین خاک

آن چیست بر گُرده نهادی؟امانت است.

قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک

اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل وحشتناک،هابیل زیر خاک

روز تولدت؟در جمعه ای ،به گمانم روز عشق

رنگت؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه

وزنت؟نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست ، سنگین نه آنچنان که نشینم به این زمین

جنست؟ نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا


شغلت؟ در کار کشت امید بروی خاک

شاکی تو؟ خدا

نام وکیل؟ آن هم فقط خدا

جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین؟ همین و بس

حکمت؟ تبعید در زمین

همدمت در گناه ؟ حوای آشنا

ترسیده ای؟ کمی

زچه؟ که شوم من اسیر خاک


آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی

چه کس؟ گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟ دیگر گِله نه ولی...

ولی که چه؟حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!!

دلتنگ گشته ای؟ زیاد

برای که؟ تنها فقط خدا

آورده ای سند؟ بلی

چه؟دو قطره اشک

داری تو ضامنی؟ بلی


چه کس؟ تنها خدا

در آخرین دفاع؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 18:5 توسط بوتيمار |

چندیست تمرین میکنم

 


باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم
من می توانم می شود ؛آرام تلقین می کنم

با عکسهای دیگری تا صبح صحبت می کنم

با آن اتاق خویش را بیهوده تزیین می کنم

سخت است اما می شود در نقش یک عاقل روم

شب نه دعایت می کنم نه صبح نفرین می کنم
حالم نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر می شوم
فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم

 من می پذیرم رفته ای و برنمیگردی همین
خود را برای درک این صدبار تحسین می کنم

خوابم نمی آید ولی از ترس بیداری به زور

با لطف قرص قد ِ نقل یک خواب رنگین می کنم
این درد زرد بی کسی بر شانه جا خوش کرده است
از روی عادت دوستی با بار سنگین می کنم
هرچه دعا کردم نشد شاید کسی آمین نگفت
حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم
.

نه اسب؛ نه باران ؛ نه مرد ؛ تنهایم و این دائمی ست

اسب حقیقت را خودم با این نشان زین می کنم
یا می برم یا باز هم نقش شکستی تلخ را
در خاطرات سرخ خود با رنج آذین می کنم
.
حالا نه تو مال منی ؛ نه خواستی من سهمت بشم

این مشکل من بود و هست؛در عشق گلچین می کنم
.
کم کم ز یادم می روی ؛ این روزگار و رسم اوست

این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم

 

  پ.ن: این شعر نمیدونم از کیه ولی قشنگه گذاشتم تا بخونید و لذت ببرید

            و منو به خاطر نبودنم ببخشید.

             از همتون معذرت میخوام و از اینکه به یادم بودید و فراموشم نکردین ممنونم

           درسته نبودم ولی همیشه باهام بودین

                    فراموشتون نمیکنم همیشه دوستون دارم

 

                   من ساده ساده دوستون دارم

 

 



نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 11:28 توسط بوتيمار |

یاد ایام

 

یاد شبهای یلدای گذشته بخیر

شبتون قشنگ یادی از ما هم بکنید

 

پ.ن:  فردوسی به استناد منابع خود، یلدا و «خور روز» را به هوشنگ از شاهان پیشدادی ایران( کیانیان که از سیستان پارس برخاسته بودند) نسبت داده و در این زمینه از جمله گفته است: 
     
    
     که ما را ز دین بهی ننگ نیست
    
     به گیتی ، « به » از دین هوشنگ نیست
    
     همه راه « داد » است و آیین مهر
    
     ..... نظر کردن اندر شمار سپهر 
    
 نتونستم عکس خوشگلی که داشتم رو براتون بذارم

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 11:37 توسط بوتيمار |

ashk